يحيی  ذ کاء

تاريخ عکاسی و عکاسان يپشکام درايران(تبرپز)

 

ميرزا رضا خان ريشار

 

ناصرالدپن مپرزا در 16 و پا 17 سالگي.

تابلو رنگ روغن کار کمال الملک:1298ه ق. احتمال دارد وی اپن تابلو را از داگرئوتپپهای رپشار کشپده باشد

موزه کاخ گلستان

 

 

 

     

ژول رپشار درجوانی

نخستين عکس به شيوه داگرئوتيپ Daguerreotype)بروی صفحه سيمين در ايران به دست مسيو ژول ريشار(jules richard) فرانسوی برداشته شده است. ژول ريشار در حدود 1816 م.(1231 ه/ ق) در شهر اوتره(Autrey) در نزديکی گره(Gray) در ايالت فرانس کونته  چشم به جهان گشود. گفته شده است او برادر ريشار کاردينال بزرگ پاريس بود.ليک تاکنون هيچگونه دليلی بر اين نسبت ديده نشده است. ژول ريشار سه سال از جوانی خود را در انگليس گزرانيده و در آنجا پزشکی و انگليس آموخته بود.1

او در بيست هشت سالگی در تاريخ 18 زوئيه 1844 (2 رجب 1360) پاريس را به آهنگ ايران ترک کرده در 6 اکتبر به تبرپز رسپده و پس از چهار  روز درنک به سفر خود ادامه داده وسرانجام در 29 اکتبر (شوال 1260) وارد تهران شده 2  و در پک خانواده اپرانی به سمت معلم زبان فرانسه استخدام گردپده و در اپن شهر زندگانی نوپنی را آغاز کرده است.

                                          ..................................................

                                          

   شاهزاده ملك قاسم ميرزا

نخستين ايرانی كه عكسبرداری كرده است

 

شاهزاده ملك قاسم ميرزا

 

از آگاهيها و قرينه هايی كه در دست داريم، چنين گمان می بريم كه نخستين ايراني، پس از ريشارخان يا همزمان با او3دوربين عكاسی در دست گرفته و به شيوه داگرئو تيپ عكسبرداری كرده، شاهزاده ملك قاسم ميرزا، بيست و چهارمين پسر فتحعلی شاه است.

ملك قاسم ميرزا، در دوم جمادی الثانی 1222ه.ق. چشم به جهان گشود، او برادر تنی ملك منصور ميرزا بيست و ششمين پسر فتحعلی شاه بود. مادر اين دو شاهزاده، بيگم خانم پانزدهمين همسر فتحعلی شاه، دختر امامقلی خان افشار بيگلربيگی اورميه (رضاييه) بوده است.4

اين شاهزاده پس از رسيدن به سن بلوغ به آذربايجان رفته، در دستگاه حكومتی برادرش عباس ميرزا نايب السلطنه وارد شده و از سوی او به حكومت شهرها و ولايتهای كوچك آذربايجان گمارده می شده، است. از جمله به سال 1243 ه.ق.حاكم اوروميه بود ولی به علت بدرفتاری با مردم، عباس ميرزا او را از حكومت عزل كرد.

ملك قاسم ميرزا در تبريز با حاجيه خانم دختر ميرزا عيسي(ميرزا بزرگ) قائم مقام كه از همسر آذربايگانی خود داشت و خواهر اعيانی ميرزا موسی و خواهر صلبی ميرزا ابوالقاسم فراهانی بود، ازدواج5 كرده در تبريز، خانه و زندگی بنياد نهاد و نيز گفته شده است همسر ديگر او، دختری گرجی به نام”گلغنچه“ بوده كه نسل كنونی خانواده ملك قاسمی در تبريز از اين بانوست.

وی در سال 1248 ه.ق.، يك سال پيش از مرگ عباس ميرزا به امر فتحعلی شاه از تبريز به تهران آمد و برای دستياری برادرش نايب السلطنه به خراسان فرستاده شد، ولی پس از مرگ او(1249ه.ق.) دوباره به آذربايگان بازگشته زندگی در آن سامان را از سر گرفت.

به سال 1250 ه.ق. كه پدر روحانی جاستين پركينز نخستين كشيش و مبلغ پروتستان امريكايی كه همراه همسر خود به ايران آمد و پس از يك سال درنگ در تبريز و فرا گرفتن زبان فارسی وتركی و آسوري، همراه دكتر و خانم گرانت به اروميه رفت، در اين زمان ملك قاسم ميرزا كه سمت بازرسی را داشت در آنجا بود، در نزد اين كشيش امريكايی زبان انگليسی را نيك فرا گرفت. كارميسيونرهای امريكايی در اروميه سخت گرفت و قهرمان ميرزا فرمانی در حمايت آنان خطاب به نجفعلی خان حاكم اورميه صادر كرد و ملك قاسم ميرزا نيز به پشتيبانی آنان قيام نمود . خود او نيز مدرسه ای در شيشوان بنياد نهاده، يك معلم ارمنی به نام”دياكر“ را كه از هندوستان آورده بود به اداره آن گماشت، چنانكه پركينز در تاريخ 1253 ه.ق(1837م.) نامه ای از او دريافت كرده كه در آن، مقداری كتاب برای شاگردان درخواست شده بود. مدرسه او حدود دوازده تن شاگرد داشته و به آن سخت عشق می ورزيده است و برای اينكه پدران، كودكان خود را به مدرسه بفرستند، آنها را از پرداخت ماليات و سهم مالكانه معاف می كرد.

ملك قاسم ميرزا به ميسيونرهای امريكايی توصيه می كرده است كه آنان بايد تنها بر فرزندان نسطوريان توجه كنند و از پذيرفتن شاگردان مسلمان در مدرسه شان خودداری نمايند، زيرا تنها در اين صورت از ناحيه مسلمانان در امان خواهند بود، ولی ظاهرا” آنان به اين توصيه ملك قاسم ميرزا گوش ندادند و پيشامدهای ناگوار برای آنان روی داد، و او ناچار شد با محمد شاه مذاكره نمايد و شاه فرمانی در حفظ و حمايت كشيشان ينگی دنيايی صادر كرد. در همين فرمان، محمد شاه، ملك قاسم ميرزا را به منصب مديريت مدارس آذربايگان منصوب كرده به پركينز دستور می دهد سطح تعليمات خود را در مدارس بالا برده در تعليم تاريخ و جغرافيا و هندسه و رياضيات بكوشد.6

از اين تاريخ به بعد بسياری از ارمنيان و آسوريان به مذهب پروتستان گرويدند و كليسای فرقه پروتستان در تبريز و اروميه برپا گرديد و همين كار انگيزه آن شد كه كاتوليكهای فرانسوی و دربار واتيكان نيز در برابر آنان مبلغانی به ايران بفرستند و آموزشگاه هايی به شيوه نوين در آذربايگان بنياد نهند.

كنت دوسرسي، سفير فوق العاده فرانسه در سفرنامه ايران خود كه ميان سالهای 1255 و 1256 ه.ق. نوشته شده ديدار خود را با ملك قاسم ميرزا در تبريز آورده و نوشته است:

سپس ما كامران ميرزا را ...ترك كرديم و نزد يكی از عموهايش، ملك قاسم ميرزا، رفتيم كه شاهزاده ای جذاب بود و در مدت اقامتمان در تبريز از مهربانيها و خيرانديشيهای بی پايانش همواره برخوردار بوديم. اتفاقا” اين شاهزاده به زبان فرانسه خوب تكلم می كرد، او مانند چند پسر ديگر فتحعلی شاه تحت نظر يك بانوی فرانسوی تربيت شده بود كه در ايران اقامت داشت. از ميان تمام كودكانی كه به اين بانوی فرانسوی سپرده شده بودند، تنها ملك قاسم ميرزا زبان فرانسه را خوب ياد گرفته بود، او به هر چه كه از اروپا بود علاقه نشان می داد و روزهايش در اين تأسف می گذشت كه نمی تواند از تمام مزايای فرهنگ غربی استفاده كند، وی اين فرهنگ را آن قدر می شناخت كه به آن علاقه پيدا كند نه آن قدر كه بتواند آن را بفهمد، بنابرين در وجدانش همواره اين تناقص وجود داشت كه از يك سو علاقه داشت از امتيازات فرهنگ غربی استفاده كند و از سوی ديگر اين امكان برايش وجود نداشت. ولی در ميان اين افكار پيچيده، ملك قاسم ميرزا طبيعتا مرد بسيار خوبی بود و آن قدر خيرانديش بود كه مصاحبتش برای من واقعا لذت داشت. ”غالبا هنگام صرف غذا نزد ما می آمد و با هم غذا می خورديم و آن قدر خودمانی بود كه مصاحبتش به هيچ وجه ناراحتی برايمان فراهم نمی كرد. هر قدر بخواهم از محاسن اين شاهزاده جوان و مهربان سخن بگويم باز تصور می كنم كه كم گفته باشم، نام او با بهترين خاطره های من در اين مسافرت بستگی دارد.7

اوژن فلاندن جهانگرد فرانسوی كه او نيز به سال 1256 ه.ق. ملك قاسم ميرزا را در تبريز ديده، در سفرنامه اش درباره او چنين آورده است:

اين شاهزاده ملك قاسم ميرزا يكی از هفتاد پسر فتحعلی شاه است، براثر فكر بلند ومعلومات كافي، يكی از مردان بزرگ مشرق زمين به شمار می رود، شش زبان كامل، فرانسه، انگليسي، روسي، تركي، عربی ، هندی را می داند. يكی از حاميان جدی مدرسه فرانسويها بود. از شاه برادرزاده اش برای تأسيس اين مدرسه و برای عموم اروپاييان، كه می خواستند هنرهای خود را به ايران آورند، فرمانی گرفت تا آن خارجيها به آمدن ايران ميل پيدا كردند... برخلاف قهرمان ميرزا، مصاحبه با ملك قاسم ميرزا به طول انجاميد و همگی در حيرت كه چطور به اين خوبی زبان ما را تكلم می نمايد. به ما گفت اين زبان را از يك خانم فرانسوي، مادام ماری نير، كه اكنون در تهران است آموخته 8.

ملك قاسم ميرزا مردی خيلی خوب و جوان است و رفتارش پسنديده و معاشرتش قابل تحسين می باشد . برحسب معمول ريش كوتاه و سبيل دراز داشت. لباسش ايرانی و اروپايی يعنی قبايی با يك رديف دگمه و كمربندی ابريشم ارغوانی به رويش بسته بود و پالتو كشمير با آستری از پوست سمور در تن داشت، شلوارش اروپايي، جورابش زمينه سفيد و نقش كشميری و كلاهش از پوست بره سياه بود. شاهزاده با خلق خوش خود، بدخلقی پسر برادرش بيگلر بيگی را تلافی نمود و پذيرايی را به حد اكمل رسانيد.

باز در جای ديگر می نويسد: كم كم مأنوسيت من و شاهزاده بيشتر شد و عقايدی كه از بدو ورود بدو پيدا كردم برعكس شد....برای اشخاص بزرگ، عالم، هنرمند و مذهبي، احترام ويژه كامل قائل بود، از خرافات و تعصبات مذهبی بری بود، چه در فرانسه كه آزادی مطلق در آن حكمفرماست تربيت شده و از اين جهت اباطيل در مغزش جاگير نشده و آنچه می كرد يا می گفت با اتكای به نفس انجام می داد، از انس و الفتی كه بين من و شاهزاده دست داد، توانستم به روحيه اش پی برم.9

به سال 1256 ه.ق. قهرمان ميرزا در می گذرد و ملك قاسم ميرزا جسد او را به قم حمل می كند و بهمن ميرزا كه حاكم بروجرد بود، جای قهرمان ميرزا را به دست می آورد و ملك قاسم نيز جای بهمن ميرزا را می گيرد، بنابرين در اين سال هم حاكم اورميه بوده و هم بروجرد. ولی در سال 1260 ه.ق. بر اثر شكايت مردم، باز از حكومت اورميه معزول گرديده خانه نشين شد و احتمال می رود، اين معزوليتهای پی در پی به انگيزه عدم سازش اخلاق و رفتار آزادمنشانه او با روش زندگی و معتقدات مردم آن زمان بوده است.

در زمان محمد شاه به علت ناخشنودی كه طبقه تحصيل كرده و جوان، از صدارت حاجی ميرزا آقاسی داشتند و از بدی كارها و اوضاع به ستوه آمده بودند، به سال 1261 ه.ق. گروهی در تهران گردهم آمده بر آن بودند كه حاجی را از صدرات برانداخته، منوچهر خان معتمدالدوله گرجی را كه حاكم اصفهان و از مردان آگاه و ناراضی بود، صدر اعظم كنند. از جمله كسانی كه در اين توطئه بر ضد حاجی شركت داشتند، يكی هم ملك قاسم ميرزا بود. ميرزا آقاسی كه از سگالشهای گروه، آگاه گرديده بود، به فرمان شاه، ملك قاسم ميرزا را از تهران به آذربايگان تبعيد كرد و شاهزاده جوان و ترقيخواه، تا مرگ محمدشاه بی هيچ كار و شغلی در آنجا ماند و اجازه به تهران رفتن نيافت.

پس از درگذشت محمد شاه كه به سال 1264 ه.ق. روی داد، ميرزا تقی خان فراهانی وزير نظام كه مقدمات جلوس و حركت ناصرالدين شاه كمسال را از تبريز به تهران فراهم آورد و سپس هم اتابك اعظم و صدر اعظم و امير كبير شد، هنگام حركت از تبريز به سوی تهران به علت آشنايی كه با روحيه و علم و ترقيخواهی ملك قاسم ميرزا داشت، با درخواست از شاه جوان او را به فرمانروايی آذربايگان برگماشت و ميرزا محمدرضا خان فراهانی را به وزارت و ميرزا سيد جعفرخان مشيرالدوله را به كارگذاری مهام خارجه او منصوب كرد.

حكومت ملك قاسم ميرزا در آذربايگان به علت اغتشاشها و شورشهای سالهای نخستين پادشاهی ناصرالدين شاه، با دشواريهای چندی روبرو شد. نخست به سال 1264 ه.ق. :” فيما بين علمای تبريز اختلافی پديد آمد، و مريدها ماده خلاف را غليظ كرده به مصاف كشيدند و نواب ملك قاسم ميرزا حكمران تبريز به اصلاح پرداخت و عوام آرام گرفتند“11.

گرفتاری دوم ملك قاسم ميرزا، داستان ”معجزه گاو“ بود كه منجر به شورش عوام تبريز گرديد و غوغا بالا گرفت ولی با تدبير ملك قاسم ميرزا و وزيرش محمد رضا خان فراهانی فرو نشست. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در ذكر وقايع سال 1265 ه.ق. در مرآت البلدان می نويسد :

هم در اين سال در تبريز شورشی برخاست و تفصيل آن اينكه در شهر تبريز ميدانی است كه آن را ميدان صاحب الزمان می گويند. گويند در آخر ميدان بقعه ای است معروف به بقعه صاحب الامر(ع). عقيده اهالی اين است كه در سوابق ايام يكی از مشايخ طريقت در عالم رؤيا يا مراقبت ، آن حضرت را در محل مشغول نماز ديده. بنابرين مردم تبريز آن محل را محترم می دارند و موسوم به اسم مسطور نموده اند و جعفر قلی خان دنبلی در آنجا بقعه بنا كرده و خادم و متولی برای آن قرار داده اند و طلب حاجت از آن می نمايند. در اين اوان قصابی گاوی به مذبحی كه در آن ميدان است برده كه ذبح نمايد، گاو خود را از دست قصاب رهانيده و به دهليز صاحب الامر رفته و قصاب در پی گاو شتافته خواست در همان دهليز او را ذبح كند، از قرار مذكور، همان وقت از پا افتاده و چند قطره خون از بينی او رفت و بمرد، و گاو نيز از آنجا فرار كرده به خانه ميرزا حسن متولی آن بقعه آمد. مردم از اين واقعه در عجب شده، نقاره خانه شهر را بدانجا برده، بنواختند و جشنی گرفتند و قربانی و نذورات تقديم نمودند11 و از دهات و قصبات دور ونزديك آمدند و غوغای عوام و ازدحام مردم، مورث شور و شر و موهم فتنه و خطر گرديد، محمد رضا خان فراهانی كه درين وقت وزارت آذربايگان را داشت، به دستياری چند نفر از علمای شهر، آن غوغا فرو نشاند.12

در رجب سال 1265 ه.ق . ملك قاسم ميرزا از حكومت آذربايگان معزول و به جای او حمزه ميرزا حشمت الدوله، مأمور ايالت آذربايگان شد و چنين پيداست كه ملك قاسم ميرزا پس از عزل در تبريز نمانده راهی تهران شده است، زيرا در تابستان يا اوايل پاييز همان سال در اردوكشی ناصرالدين شاه به ييلاق جاجرود، از همراهان شاه بوده و در آنجا از سراپرده شاه و پيشخدمتها و زنان حرم عكس برداشته و شش ماه بعد آنها را آلبوم ساخته و در شانزدهم رجب 1266 ه.ق.تقديم ناصرالدين شاه كرده است.

چنين پيداست كه ملك قاسم ميرزا پس از چند سال زندگی در تهران، به تبريز بازگشته بوده است . زيرا در سال 1273 ه.ق. اديب الملک که برای مأموريتی به تبريز رفته و شرح سفر و مأموريت خود را به صورت سفرنامه ای به نام دافع الغرور به رشته نوشتن کشيده، د اين کتاب آورده است که در تبريز با ملک قاسم ميرزا، بارها ديدار کرده و ضمن اشاره به چشم پزشکی و معالجه بيماران توسط او11 چنين نوشته است :

نواب ملک ميرزا پسر مرحوم خاقان مغفور فتحعلی شاه است و شاهزاده ای آگاه، سبکش به طريق فرنگستان است و بسيار خوش بيان، زبان فرانسه را خوب می داند و خطوط آنها را خوب می نويسد و می خواند. اکثر اوقاتش مصروف شکار است و بيشتر حرکاتش موقوف به اختيار.

عجب و تکبر نداشته و رسومات شاهزادگی به کنار گذاشته، در ميان برادران يکه تاز است و از همگنان ممتاز است. در علم طب قادر است و هر کس به معالجتش بخواند و بر بالينش حاضر.

شيشوان تيول اوست و عمارت باغش نيکوست. گاهی در آنجا روزگاری به عشرت گذارند و گاهی خنگ مقصود به تبريز دواند، در خارج شهر تبريز نيز عمارتی انداخته و جايگاهی به طور فرنی خوش وضع ساخته....بالجمله پسری دارد به سن ده ساله[امامفلی ميرزا] و دختری دوازده ساله که هر دو در زبان فرانسه استادند و گويا با زادگان عيسوی از مادر زادند. ميل خاطرش اين بود که حلقه غلامی دربار همايون در گوش پسرش کشد و خلخال خدامگی در پای دخترش کند.142

نادر ميرزا در تاريخ تبريز درباره ملک قاسم ميرزا می نويسد:

به سال 1265 از هجرت، فرزند خاقان کبير را مخاطبه فرمانفرما کرد و حکمرانی بگذاشت. اين شاهزاده را مادر افشار بود، از خاندان بيگلربيگی ارومي. از اول زندگی با برادر کهتر ملک منصور ميرزا، به ملازمت نايب السلطنه بود. جوانی بلند قامت و تنومند و خليق و زبان آور، لغة فرانسه و انگليسی نيک آموخته بود که بدان روزگار از ايرانيان کسی نمی دانست و به نزد برادر مهمتر، محترم بود. فرزندان نايب السلطنه او را "خان عمو" همی گفتند، اين لقب بر نام غالب آمد تا همه گفتند.

او را به ديزج رود مراغه روستاها بود، به ساحل بحيره شها[درياچه رضائيه] به روستايی که شيشوان نامند، سراها و باغها و گرمابه ها عمارت کرده بود، همه عالی و نزه، من همه آنجاها نوبتها ديدم، آنجا خضرايی بلند بر در سرای بود که به مرجی گشاده همی نگريست فرسنگی در فرسنگي، چون آن کوشک در جهان جايی نبود."اين شاهزاده عمارتی ديگر کرده به جزيره ای از جزاير يحيره چيچست که از ساحل شيشوان پنج فرسنگ بود. اينجا غرم دشتی نر و ماده برده بودند، به روزگار گذشته، اکنون از نسل آن به جزيره بيشتر هزار باشد، من دو نوبت بدانجا رفتم.15

ملک قاسم ميرزا گويا عضو "سوسيته آزياتيک" پاريس بوده ولی نام او در فهرست اعضاء انجمن ثبت نگرديده است و چه بسا حالت نمايندگی داشته و عضو نبوده است. او نخستين کسی است که می خواست در ايران از چغندر، قند استخراج نمايد، يعنی هشت سال پيش از دکتر پولاک بدين کار دست زده بود. ليک کوششهای نخستين او در اين باره به جايی نرسيده بود. او به سال 1253 ه. ق. (1837 م.) از پرکينز خواسته بود، کتابهايی درباره صنعت استخراج قند از چغندر برای او بفرستد و ما نمی دانيم او اين کار را انجام داده بود يا نه.

آگاهيهای پزشکی شاهزاده هم بسيار بود و در خانواده اش چنين شايع است که او عقيم بوده و نمی توانسته بچه دار شود، ولی خود را معالجه کرده صاحب فرزندان شده. چنانکه فلاندن تصريح کرده و خانواده اش نيز بر اين باورند او به فرانسه رفته و در آنجا علم پزشکی آموخته بود، ولی ما از تاريخ و زمان اين مسافرت و تحصيل هيچ آگاهی در دست نداريم.

ملک قاسم ميرزا دوستار هنر بوده و به نقاشی عشق می ورزيده است، تابلوهای فراوانی فراهم آورده بوده که باعث تعجب فلاندن گرديده بود.16

در پايان سرگذشت ملک قاسم ميرزا با شناسايی کلی که از او به دست داديم، می توان حتم و يقين کرد که اين شاهزاده به علت سفر به اروپا و تحصيل در فرانسه در روزگاری که اختراع دوربين عکاسی موضوع صحبت روز بود، و مراوده او با اروپاييان در ايران و توجهی که به دانشها و فرهنگ نوين داشته است، چنانکه نظر ما نيز بر آن است، نخستين ايرانی است که دوربين عکاسی در اختيار داشته و نخستين عکسبرداری به شيوه داگرئوتيپ و سپس کلديون را در ايران انجام داده است.

شهريار عدل در يادداشتهايی که درباره برخی آلبومهای کاخ گلستان فراهم آورده و آنها را در اختيار نويسنده نهاده است می نويسد:

علی قلی ميرزا ملک قاسمی فرزند امامقلی ميرزا پسر ملک قاسم ميرزا، می گويد که برادر يزرگش نصرالله ميرزا، حدود بيست صفحه نقره ای کار نشده و حدود چهار پنج صفحه نقره ای عکس دار داشت. گذشته از آنها يک صفحه نقره ای ديگر بود که بر روی آن عکس ملک قاسم ميرزا ديده می شد و در حسينه مرحوم امامقلی ميرزا، نگاهداری می گرديد و جعبه دوربين ملک قاسم ميرزا که به علت بازی کودکان با آن خراب شده بود، نيز موجود بوده است.17

عبدالله ملک قاسمی فرزند نصرالله ميرزا چند سال پيش از صفحه نقره ايی که عکس ملک قاسم ميرزا بر روی آن ثبت شده بود، عکسی برداشته که در اينجا به لطف ايشان و شهريار عدل به اپ رسيد.

در تاريخ 24 بهمن 1357 ه.ش. در روستای شيشوان که از زمان ملک قاسم ميرزا ملک خانوادگی بوده و در راه تبريز _ مراغه در 95 کيلومتری تبريز و متصل به عجب شير است، جمعی ريخته خانه های نصرالله ميرزا را پس از غارت، آتش زدند؛ در آن ميان همه صفحه های نقره و جعبه دوربين عکاسی اگر نسوخته باشد، به هر صورت ناپديد گرديده و از ميان رفته است.18

ملک قاسم ميرزا حدود پنجاه و پنج سال زيسته و در پيرامون سال 1277 ه.ق. چشم از جهان فرو بسته است.

يادداشت :

1-       اپرانپان در مپان انگلپسپها.ج 2-ص 232

2-       شپخ محمد خان قزوپنی از زبان فرزند رپشار خان ورود اورا سال 1256 ه ق.(1840 م )پعنی هشت سال پپش از مرگ محمد شاه نوشته که درست نپست.

3– شايد هم ملک قاسم ميرزا پيش از ريشار خان در ايران عکسبرداری کرده باشد.

4 – در تاريخ عضدی می نويسد:"از اين طبقه زنان نجيبه هيچ يک طرف ميل [شاه] واقع نشده بودند مگر دختر امامقلی خان افشار اورمی مادر مرحوم ملک قاسم ميرزا. به قدری خوشخوی و با سلوک بود که ابدا" ملاحظه شأن نمی نمود. رضای حضرت خاقانی را بر همه ترجيح می داد، چنانکه چند نفر از خدمتکاران خود را با ضميمه تدارکات لايقه به حضرت خاقانی پيشکش کرد و اکثرا" آنها مادر شاهزاده واقع شدند. ص 5

5 – تاريخ عضدی ، ص 27

6 – هشت سال در ايران، صص 190 و 300 تا 397

7 – سفارت فوق العاده دو سرسی ، صص 97 – 96

8 – مادام ماری نيز از زنان فرانسوی بود که تقريبا" به سال 1810 م.(=1225 ه.ق.)با شوهرش به ايران آمده و شوهرش پس از چندی وفات يافته بود و خود وی در اندرون فتحعلی شاه عباس ميرزا وارد و معلم زبان فرانسه شاهزادگان شده بود و ملک قاسم ميرزا بخصوص بيشتر از ديگران نسبت به او کمک می نمود. مادام ماری نيز عاقبت در شيراز در گذشت(سفرنامه فلاندن،ص99)

9 – سفرنامه اوژن فلاندن به ايران، صص 65 تا 67

10 – مرآت البلدان، ج 2 ، ص 9

11 – قونسول انگليس در تبريز نيز چهلچراغی به اين مناسبت بدان بقعه فرستاد که هنوز در وسط گنبد آن آويزان است.

12 – مرآت البلدان، ج 2 ، صص 21 و 22

13 – دافع الغرور، ص 171

14 – همان مأخذ، صص 4 – 183

15 – تاريخ تبريز، ص 197 و 198

16 – نگاه کنيد به مقاله شهريار عدل و يحيی ذکاء به زبان فرانسه:

"Notes et documents sur la photographie iranienne ; et son histoire" ; Studio Iranica, tome 12 (1983) . Leyden : Brill.

17 – نويسنده از خاندان ملک قاسمی با واسطه شنيده است که در فهرست ماترک ملک قاسم ميرزا از اين دوربين داگرئوتيپ نيز ياد شده است.

18 – يادداشتهای شهريار عدل، ص 34

 

 

 

  


ادامه مطلب